آقای مهندس

  • تاریخ : ۱۳ام تیر ۱۳۹۷


آقای مهندس: همانطور که پیشتر در آقای مهندس به آن اشاره کردیم، در دورانی به سر می بریم که همه چیز به شکل دردناکی مخدوش شده و بساط سوداگران اندیشه به راحتی پهن است. در چنین فضای غبارآلودی، حقیقت به رنگ های مختلف رخ می نماید و نقابداران به نقش منجیان بشری درمی آیند. چنین تصویر دردآوری از حوزه سیاست تا فوتبال را در برگرفته و رابین هودهای کارتونی به شکل آنی از طریق فضای شیشه ای تبدیل به قهرمان ملت می شوند و از آن جا که مهم ترین وظیفه یک رسانه-برخلاف وضعیت حاکم نزد رسانه های امروز- اطلاع رسانی است، خوب است اندکی به نمایش زخم های چرکین شده پرداخته شود.


به گزارش آقای مهندس، چندی است ویدئویی کوتاه از ریسه رفتن علی انصاریان در یک برنامه زنده اینترنتی میان کاربران فضای مجازی دست به دست می چرخد و اگر چه رد و بدل شدن چنین فیلم هایی در شبکه افسارگسیخته اجتماعی امری عادی است، اما نتیجه حاصله به شکلی ناجور تعبیری از خنده در تاریکی است. اما درد وقتی حاصل می شود که مدافع جنجالی سرخابی ها به دور از دارابودن حداقل لوازم و امکانات اعم از دانش و آگاهی و شجاعت تبدیل به قهرمان یک ملت شود، به طوری که این روزها کمتر رسانه ای است که ادای دین علی انصاریان به خوانندگان لس آنجلسی را به عنوان تازه ترین شاهکار بشری مورد توجه قرار ندهد.



شاید برای جماعتی که به ایرانی بودنِ بدل مسی افتخار می کنند و علاقه به بدلیجات داشته و فعال در هنر پویای کپی کاری هستند، خوشتر از چنین وضعیتی شیرین ننماید. شاید برای مردمی که صبحِ بی آسمان را به امید تولد ناجی برای شکست شب تحمیلی آغاز می کنند، چسباندن عنوان شوالیه و پوشاندن لباس اسپایدرمن به تن افراد غیرواقعی امری لذت بخش باشد، غافل از آن که القاب عاریه ای گاه به شکلی معکوس عمل می نماید و قهرمان امروز در روزی دیگر به طرفدارانش رودست می زند و مسیری کاملا مغایر را طی می نماید، چرا که جنس عاریه ای قابلیت این را ندارد که برای همیشه به دل وصل شود.


حکایت بسیار است و تنها تعبیری که به دور از هرگونه ریاکاری و درشت نمایی برای فضای امروز می توان مطرح ساخت، «حماقت» است. یک بیماری مسری و کُشنده که از عدم وجود آگاهی و نبود ادراک انسانی حاصل می شود و موجوداتی را در بر می گیرد که با هر کلام و هر نگاهی چپ و راست می شوند؛ یا جزو دسته «هورا»کشان می شوند یا در میدان «مرگ و ننگ» فریاد سر می دهند. مردمان دوربینی هیچ اندوخته ای برای تحلیل و تجزیه اتفاقات ندارند و فکرشان به زبان فلان مسئول وصل است و آماده برای سر دادن شعار هستند. خلاقیت در چنین کوره پزخانه ی کارمند سازی به خاک سپرده می شود و در سیستم خشکِ حیات به شرط وفات، تحلیل و تخیل به تمسخر گرفته می شود. در چنین فضای مُرده ای یا باید محافظه کاری پیشه کرد یا باید جنجال آفرید و حد میانه ای نمی توان یافت. در اینجا جاه طلبی یعنی نام بردن از چند نام ممنوعه و تابوشکنی یعنی قاب گرفتن عکس فلان سیاستمداری که دیگر جزو دسته منحرفان شمرده می شود؛ پس درود بر حاشیه سازان تاریخ و به رسم بوقچی های استادیوم ها، شعار سر می دهیم که روبرو یادت باشه «داش علی سرورته» یا با مشت های گره کرده می خوانیم که «عمو حسن کاپلو» و «عمو شهرام کارکا»!



در اینجا رسانه ها آماده باش برای برآورده سازی حاجات مقامات هستند و کارشناس ملوس با کلی عناوین ساختگی تئوری های بی پایه و اساس سر می دهد؛ پس در چنین فضایی قید سفر از نوع سرک کشیدن به جهان تازه های تفکر و نیز سفر جاده ای را باید زد و براساس تحلیل کارشناس گردشگری تلویزیون دلخوش به این بود که با عزیمت به اتاق مجاور، راه های نرفته طی شود. با چنین نگاه گلستانه ای می توان از انبوه مشکلات اقتصادی تنها به کمک یک تشت شیر و جادوی ماساژ گذر کرد و به مردمان خوزستان توصیه کرد که در گرمای وحشتناک جنوب آشامیدن را در رویا بیابند. در چنین محیطی که نه می توان به درستی از روشنایی گفت و نه می توان به روشنی تاریکی ها را نقد کرد، ناگهان افرادی عاریه ای با القابی دروغین و ژست های مردمی و چهره هایی بزک کرده تبدیل به زبان و چشم و گوش ملتی دردمند می شوند و مردمان تشنه و گرسنه نیز چاره ای برای بت سازی ندارند و ناگاه در می یابند که در دام فریبکاران افتاده اند. پس مهم ترین مشکل موجود عدم برخورداری از درک و آگاهی است و تا وقتی چراغ ها به اندازه کافی روشن نباشد، وجود هر کورسویی تبدیل به چشم حقیقت می شود و بیراه نیست که مردمی که روزی با تصویر خونین علی انصاریان در نمایی از فیلم سطحی «کلاف» فریاد مرگ سر داده بودند، دوباره به زنده سازی قهرمان مُرده خود در فیلمنامه ای تخیلی دست بزنند!


وقتی علی انصاریان در برنامه تازه متولد شده ی «زابیواکا» از صداقت «بنوا» استفاده لازم را برد و از میهمان فرانسوی که در ایران دانشجوی زبان فارسی است، بازارگرمی مورد نظر جهت مطرح کردن برنامه ای ناشناخته را صورت داد، خیلی ها بخش دیگر ماجرا را لمس کردند و به جای ناکارآمدی مجری مزه پران از وجود قهرمانی سخن گفتند که همانند کارمندان اطوکشیده یا حراف و شنگول تلویزیون اقدام به روخوانی متن هایی از پیش تعیین شده نمی کند. مخاطبان ارادتمند در واقع عدم وجود ممیزی را هورا کشیدند و رای به یکرنگی دادند، غافل از این که پشت همین دیوار سفید و زبان سرخ انبوهی از رنگ های تصنعی به کار رفته و نیاز به وجود اندکی هوش برای نغلطیدن در دام فریب است تا با هر خنده و گریه و هر سخن ناشکفته ای از خود بیخود نشویم. وقتی ناظران سیما به شکلی عجیب حکم به حذف «آزاده صمدی» از اجرای برنامه ای به ظاهر فوتبالی دادند، در واقع مسیر مورد نظر طراحان «ایجاد جاذبه صوری» را تسریع بخشیدند و در ادامه حضور برادرزاده حاجی با آن خنده های عذاب آور کلید حیات را روشن ساخت. شاید بسیاری خنده های کشدار و لودگی های افراطی «علی انصاریان» را مسیری متفاوت در اجرای برنامه تصور کنند، اما با نگاهی به شبکه های تلویزیونی می توان موارد مشابه و متعددی را یافت؛ پس حماسه ای رخ نداده است و نیاز نیست به رسم رسانه ملی، بر طبل شادی بکوبیم و به خود زحمت دهیم و پرچم را بر سردر خانه بیاویزیم! از سویی وجود افرادی دو زیست که نقش میانجی میان حاکمیت و ملت را بازی می کنند، در همه سیستم ها کارایی داشته و در همین تلویزیون گل و بلبل مان، افرادی از جنس رضا رشیدپور را می توان یافت که همراه با مردم و همگام با مسئولان هستند. تبدیل شدن از بازیگر بیکار تلویزیون به منتقد سیاسی هم پیشتر تجربه شده و نیازی هم به وجود آگاهی و دانش و تحصیلات ندارد و اگر خواستگار فرد مورد نظر برای پیوند در چنین عرصه ای هستید، سراغ پرستو صالحی را در فضای مجازی بگیرید که امروزه پرچمدار مبارزه با کژی ها است!



«علی انصاریان» هم که روزی مدافع جوان و گمنام و در عین حال قدرتمند خط دفاعی فجر شهید سپاسی بود، همانند بسیاری از شخصیت های دیگر خیلی زود دریافت که در چنین زایشگاهی برای سقط نشدن بچه ی آرزوها و زنده ماندن جنین زندگی باید تن به حاشیه داد، همانند حماسه ساز ملبورن که روزی پسر خجالتی تیم پُرامید حسن حبیبی در راه المپیک ۱۹۹۲ بارسلون بود و خیلی زود تبدیل به بازیکن جنجالی میادین شد. در چنین فضای مخدوشی مدافع اسبق سرخابی ها تبدیل به مجری محبوب مردمی می شود و کسی هم به رویش نمی آورد که اجرای برنامه هم تخصص و دانش می طلبد. در چنین میدان به هم ریخته ای، جادوگر زمین فوتبال به دور از کوچکترین اطلاع از علم اقتصاد و تئوری های سنجش بازار، حکم به ایجاد کمپین «نه به خرید» آن هم برای رفاه اقشار بالادستی می دهد. در چنین هوای غبارآلودی هر فردی تنها با نوشیدن معجون همیشه شیرین پارتی، لباس کارشناس به تن می کند و از مکاتب اقتصادی تا جهانی شدن سیاست را به چالش در می آورد، فرمول های جدیدی در باب پلورالیسم یا تکثر منابع قدرت اجتماعی صادر می نماید، برای نجات بشر از شر تفکر التقاطی نسخه می پیچد، ترکیب تیم ملی فوتبال سوئد برای بازی حساس با شیاطین انگلیسی را در جام ۲۰۱۸ به دست یان اندرسون می دهد و به سرمربی خواب زده سوئدی گوشزد می کند که برای شکست روباه پیر به جای سیستم ۴-۴-۲، از سیستم شناور ۴-۲-۳-۱ استفاده کند. پس در چنین آشفته بازاری دیگر چه انتقادی می توان به بازیکن و بازیگر علاقمند به حاشیه و برنامه ای تازه تاسیس داشت که تنها مسیر راهیابی به ایجاد جاذبه ای فراتر از زمین را در ایجاد حاشیه می یابد. انگار در این دیار هیچ مسیری با دانش و تلاش و کارایی گشایش نمی یابد و همه چیز را باید به قضا و قدر سپرد. انگار مدیران فوتبال ژاپن دیوانه ای بیش نیستند که براساس عملیاتی راهگشا سال ها پیش وعده قهرمانی تیم ملی فوتبالشان را در سال ۲۰۵۰ صادر کردند. آن ها اگر کمی با اندیشه مسئولان این دیار به سر می بردند نیازی نبود که اقدام به راه اندازی آکادمی ها و جی لیگ حرفه ای و استخدام بازیکنان و مربیان بزرگ فوتبال کنند و از تیم درجه دوم آسیایی در اوایل دهه ۹۰ تبدیل به تیمی جهانی شوند؛ تنها لازم بود راه چاله میدان توکیو را پیدا کنند!


مدافع قلدر دیروز و بازیگر ناکام حوزه «شونه تخم مرغ» تنها راه سعادت را بازی در میدان ممنوعه می یابد و چه عرصه ای فراخ تر از خوانندگان آنسو و اینسوی آبی که نامشان مصداق جرم به حساب می آید و چه تیتری کاری تر از «ممنوع التصویری» که بتوان با آن قهرمانی فربه برای یک ملت شد. در این جا می توان به جای هنرنمایی در مقابل دوربین سینما، همه نوع نقشی را در فضای مجازی با همراهی همسرجان بازی کرد و تبدیل به افسانه ای هزارپا همچون محسن افشانی شد. اما یاغی های اینجا برخلاف «اریک کانتونا» که کاریزمای لازم برای رفتن به شکم حوادث را داشت و «پل گاسکوئین»ی که یاغی گری را به شکل واقعی در زمین زندگی تعریف کرد، همانند همه اتفاقات و واکنش ها، حبابی بیش نیستند و نه زخم شان برای همدرد شدن کاری است و نه تیغ شان بُرنده است.



تا اینجای کار هرچند تلخ اما قابل هضم است اما دهان نقادی وقتی باز می شود که ببینیم قهرمانان پوشالی همزمان با مردمان جنوب تشنه می شوند و از طرفی سموم هرزگی را به جان مردم وارد می کنند. داعیه مردمی بودن دارند و در عین حال در سفره بالایی ها نشسته اند. یک کلام این که نمی توان «ممد نبودی» و «امشو شو شه لیپک لیلی لونه» را همزمان خواند؛ هر چند فضای نحیف اندیشه در جامعه مان به گونه ای است که راه زیستِ افراد جوشناس به راحتی در هر عرصه ای فراهم است.


اما مشکل از کجا ناشی می شود؟ از تلویزیون اینترنتی تازه تاسیسی که اگر درست عمل کند، می تواند انحصارگرایی رسانه ملی را از میان برده و رقابت را پدید آورد؟ از بازیگری که همزمان نقش شهید رضایی مجد را در فیلم ضعیف «کاپیتان امیر» در جشنواره فیلم های ورزشی نمایان می سازد و نیز از حسن شماعی زاده و شهرام آذر به نیکی یاد می کند؟ از عدم تابش آگاهی توسط انواع رسانه های دیداری و شنیداری و مکتوب و مجازی که از طرفی داعیه ارزشی دارند و از طرفی اقدام به گفت و گو با تهیه کننده معروف آثار فیلمفارسی می کنند که سال ها است ابتذال را در بسته های گوناگون به مخاطبان سینما تعارف می کند؟



 مهم ترین مساله ای که به عنوان نقیصه ای دردناک جلوه می کند و می توان واکنش مردم نسبت به خنده ی علی انصاریان را به آن متصل دانست، اشتیاق جامعه برای شنیدن حقیقت است. در واقع بیش از نام خوانندگان ممنوعه ای که در برنامه زنده اینترنتی به گوش رسید و فارغ از خنده های همیشگی بازیکن و بازیگر ناکام زمین فوتبال و قاب تصویر، شنیدن یکرنگی و ثبت و ضبط واقعیت است که در نگاه جامعه جوانی می کند. یکرنگ بودنی از جنس جوان فرانسوی که نه تنها فارسی گفتنش کامل نیست بلکه راز و رمز این جایی بودن را هم هنوز فرا نگرفته تا دریابد نام بردن از برخی افراد همچون رفتن به کوه آتوس ممنوع می باشد و تنها دروازه اش به روی راهبان باز است! میهمان هپروت برنامه ی زنده اینترنتی خیلی زود باید دریابد که در محدوده ای به سر می برد که از سیاستمدار تا سلبریتی اش دائم در حال ادا درآوردن هستند و در این نقش آفرینی های تصنعی از بایدها و نبایدهایی گذر می کنند و در فضاهایی ورود می یابند که کاملا غریبه با احوال درونی شان می باشد. مثلا مدافع مردمان تهیدست می شوند، در حالی که در هوای خنک رفاه، زمان را به رقص درمی آورند. در برابر دوربین ها چشم همدردی و آغوش همدلی با زلزله زدگان کرد و تشنگان جنوب را به تصویر درمی آورند، در حالی که در حال عزیمت به دیار فرنگ برای شکار تازه ترین مدهای جهانی هستند. رسانه ها و تهیه کنندگانی داعیه دار مقابله با انحصارگرایی و لعنت فرستادن به بودجه دولتی می شوند که از شیشه ی شیر دوران کودکی متصل به مارک دولتی بودند و حالا که دیگر از تن کردن پوشک حمایتی محروم مانده اند، برای فریب عده ای خواب زده شعار مستقل بودن سر می دهند. در مملکتی به سر می بریم که به راحتی می توان با ترانه ی داغان «سندی» ژست اپوزسیون به خود گرفت و با راه اندازی سایت و کانال خبری و تهیه چند خبر دروغین، مشتریان بسیار پیدا کرد، اما باید دانست که نمی توان همزمان کافه نشین سینما بود و رگ قیصری به خود گرفت.


وقتی رسانه ها کارکرد خود را از دست می دهند. هنگامی که به اندازه ی انگستان یک دست کارشناس غیررانتی و منتقد راستین برای تحلیل پدیده ها وجود ندارد. وقتی از مجری تلویزیون تا کاربر فضای مجازی، مجیزگوی فلان شخصیت و تهیه کننده می شوند تا شاید برای تبلیغ محصولات بنجلش در کانالی ستاره نشان، به حسابش پول واریز نماید. وقتی نویسندگان خلاق، فیلمسازان شایسته، مربیان آگاه، محققان بی نام و نشان و بسیاری از شخصیت های متفکر و با استعداد در همین دیار به دلیل تن ندادن به فضای حاشیه یا از معرکه ی رقابت دور می مانند یا تبدیل به مُهره های ناکارآمد به حکم بی سوادان فضای مجازی می شوند، باید در انتظار هر قهرمان و هر چهره تازه ای بود. مردان هزار چهره ای که می دانند از کدامین حفره ها وارد شوند و کدامین تصویر مخدوش را به نمایش درآورده و ماسک کدام هنرمند ممنوعه ای را به صورت بزنند. در واقع مشکل اصلی که موجب جولان افراد سودجو می شود را باید در اندیشه مسمومی جست که توصیه برای شبیه سازی دارد و سال ها است که درصدد انکار واقعیت برخاسته است. تفکری که به دنبال تیترهای از پیش تعیین شده، فیلم های شعارزده، اشک های تحمیلی، خنده های صوری، اخباری وارونه و سخنانی دستوری است و مجری و کارشناس و هنرمند و دیگر مُهره ها برایش ابزاری جهت اجرای عملیات تحریف سازی هستند. از این رو هنگامی که برنامه ای اینترنتی مغایر با چنین نگره ای به گفت و گویی بدون ممیزی اقدام می کند، همه محو تحسین و تشکر می شوند و مخاطبان، آرای انتخاباتی خود را به جعبه ی سوراخ مجری اش می ریزند!


چند شب پیش وقتی جواد خیابانی از میلاد محمدی در برنامه «فصل داغ فوتبال» خواست که احساسش را از بازی با لباس تیم ملی فوتبال عنوان کند، مدافع جوان جنوب شهری با همان زبان بی ریایی که از دوران پیک موتوری بودن همراهی اش می کند، از اشتیاقش برای شاد کردن مردم کشورش گفت اما گزارشگر عزیز تلویزیون باز هم خواست که او احساس واقعی اش را بازگو کند و بازیکن تیم ملی قسم خورد که احساس واقعی اش همانی است که عنوان ساخت. در واقع تلاش سه باره مجری با احساس برای شنیدن سخن دیکته شده ای بود که مدیران محترم علاقمند به بازگویی اش هستند و شاید با مدافع چپ تیم ملی هماهنگ نشده بود که از برافراشته شدن پرچم و این حرف های همیشگی بگوید، اما «میلاد» و دیگر ملی پوشان در خاک تزارها واقعیت را با تار و پود عشق و ایمان گره زده بودند و همانند بسیاری دیگر نیاز برای در آغوش گرفتن شعار ندارند. حکایت جواد خیابانی، ترسیم فضایی است که در آن نفس می کشیم. از گفت و گوهای سرد و خنثی در قلب رسانه های معروف خبری تا ساخت آثاری که مستند و سینمایی نام گرفته اما تنها چیزی که در بساطش نمی توان یافت، ماهیت تصویری و روایی است. وقتی استاد آواز ایران در دو جبهه مختلف سیاسی تبدیل به «پژواک روزگار» و «از سپیده تا فریاد» می شود و هر کدام درصدد ساخت تصویر مورد نظر خود از شجریان می شوند، وقتی همه ارزش های خلاقانه برای ثبت گفت و گویی مکتوب یا تصویری مختص به زایش تیتری جهت دار و سیاسی می گردد، دیگر همه چیز رنگ عاریه ای به خود می گیرد. چهره ها مخدوش می شود و «دروغ» جزو مواد اصلی در پخت هر کیک تولدی می گردد. در چنین مسیر غبارآلودی تهیه کننده خالتوری به بهانه درمان درد مردمِ آسیب دیده از فشار اقتصادی، کمدی سخیف به بازار می فرستد، مجری تلویزیون به بهانه مردمی بودن از هر امکانی برای دلقک بازی استفاده می نماید و گفته ها و نوشته هایی  مضحکانه در لابه لای صفحات تصویری و مکتوب و مجازی عنوان کارشناسی به خود می گیرند. همچنین تحلیل های سیاسی و فرهنگی و اجتماعی و اقتصادی و ورزشی توسط عقب افتادگانی ارائه می شود که نه تنها همانند پیش بینی آب و هوا با حقیقت فاصله دارد، بلکه فاقد کوچک ترین استدلال و تفکری است.


در چنین فضایی چه می توان گفت و چه باید نوشت؟! انگار چاره ای نیست و برای اجابت به وعده ی روتیتر در همین یادداشت هم که شده باید به همراه خواننده ی کوچه بازاری، یاغی شبکه اینترنتی، کاسبان فضای تحریم، رانت خواران ارزی، عمو حسین و آق کریم! و هرگونه دشمن زن و مرد و حتی مرحوم وحید مرادی بی خیال همه چیز شویم و در روزی بهاری دسته جمعی به زیارت برویم. هر چی میخواد بشه بشه!